تبليغاتX
دچار

دلم برای کسی تنگ است

کسی که مهربانی چشمانش بسان زلال جویباران وصفای دلش را بسان

قرص نان میان همه قسمت می کرد

دلم برای کسی تنگ است

كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم

دلم برای کسی تنگ است

كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛

دلم برای کسی تنگ است

كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛

دلم برای کسی تنگ است

كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛

کسی که زندگانی من است

كسی كه دوستش دارم

عاشقانه

همیشه

تا ابــــــــد ؛

تا خود خداونــــد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:1  توسط نیلوفر  | 

آرزویم این است

نتراود اشک در چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق ان که تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوستت می دارد

به همان اندازه

که دلت می خواهد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:43  توسط نیلوفر  | 

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:36  توسط نیلوفر  | 

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،

 بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي

، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،

 اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه گوشه گشتي كه گريه

كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه

 مي كنم ،

 اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن

قول ميدم ساكت بمونم ،

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم

تنها خرابه ي وجود توست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:46  توسط نیلوفر  | 

 

یه روز عشق و فضولیو حسادت و دیونگی با هم قایم موشک بازی میکردن!! فضولی حسادت و پیدا میکنه حسادتم از روی حسودیش به دیوانگی میگه:عشق پشت گل سرخ قایم شده دیوانگی هم خاری برمیداره و به سمت عشق پرتاب میکنه و عشق واسه ی همیشه کور میشه!! دیوانگی هم قول میده تا اخر عمر عشق و تنها نذاره و جای چشماش باشه!!! واسه همینه همه رفیقای شفیق ما دیونه شدن!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:16  توسط نیلوفر  | 

                      

خدا نکنه بفهمی دل من پیش تو گیره         تا اون روز که بدونم قلب تو هم اسیره

چشم می دوزم توی چشمات به امید یه نشونه   شاید بخونم اونجا یه شعر عاشقونه

اگه یه برق ساده از اون نگات بباره             مثل گلای باغچه جون می گیرم دوباره

می ترسم از زمونه که بازی و ببازم             زدم به سیم آخرو وجودمو می بازم

اره می خوام بدونی دل به دل تو بستم        بذار همه بدونند که عاشق تو هستم

وقتی که بی تو باشم یه لحظه واسم یه ساله    تموم هستی من بدون تو محاله

خدا نکنه که بخوای سر به سرم بذاری        نخوای تو این زمونه کلا سرم بذاری

با من بمون عزیزم از حالا تا همیشه            دیگه همه می دونند بی تو نمی شه

خدا نکنه یه روز شعر وداع بخونی                قسم می دم خدا را که تا ابد بمونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:10  توسط نیلوفر  | 

سلام دوستان

این عکسا رو وقتی دیدم واقعا دلم گرفت واقعا چرا .....

اما حکایت عکس ها ٬ حکایت دیگه ایه!

حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟

در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬
در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!
 
پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن
 
 
مدتی نمی گذره که اتومبیل دیگه ای به سمت پرنده مرده میاد و اونو به وسیله باد چند قدم اون طرفتر پرتاب می کنه٬ بطوریکه پرنده مرده به پشت میفته! پرنده دومی دوباره سعی خودشو آغاز میکنه و می خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه
 
 
پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که: چرا بلند نمیشی؟!
 
 
اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه! پرنده دومی باز هم سعی می کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه!
 
ماشین ها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتی پرتاپ می کردن و پرنده دومی به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر می گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن!
پرنده ی دیگه ای نزدیک پرنده دومی میشه و میگه که اون مرده و دیگه باید ازش دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتن باز هم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه!
 
 
 
پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه! اما...

عکاس این عکس ها میگه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای از اونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقو به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد.....
آیا آدما هم می تونن همچین کار مشابهی رو انجام بدن؟
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:37  توسط نیلوفر  | 

دچار تو

خسته ام از گذر لحظه ها...چرا اینگونه بعضی از ما انسانها تنها می مانیم؟

آیا می دانید فصل آدمهای بی کس و تنها چه فصــلی است؟

آری فصــل زمستــــان...

چون آسمانش همانند دل آنها،ابری ومه آلود وغمگین است.

می خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من...

ســـرد است مثـــل قلب تنهــــای من...

مه آلود است مثل شیشه بخار گرفته اتاقم...

همیشه روزهای سرد و ابری زمستان مرا در نوشتن برگی از

کتاب تنهایی و بی کسیم مرا یاری داده است.

طاقت تنهایی را ندارم...تنهایی برایم همانند مرگ سرد است.

نبودت ابتدای هر ویرانی ست در من

خاطرت شبهای زمستانی ست در من

خسته ام از

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:0  توسط نیلوفر  | 

دچار تو..

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل ‘

و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود

یعنی فراموشی ‘

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند!

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط نیلوفر  | 

اگه تا روز قيامت

اگه تا روز قيامت

داشتنت نباشه قسمت

چشم براه تو مي مونم

با دلي پراز صداقت

اگه بااشكاي گرمم

دل سنگ برام بسوزه

جسم من بپوسه

بعد دنياي دو روزه

نه فقط عاشقت هستم

مرحمي رو قلب خستم

اين تويي كه مي پرستم

سر سپرده تو هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:42  توسط نیلوفر  | 

       دوباره دل...

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از دست به دعاها بردن

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا را دیدم

توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز چشاتو به دنیا نمی دم

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:52  توسط نیلوفر  | 

 

همواره تکه های تنهاييم را با غربت چشمهايت می آميزم

تا به رنگی برسم روشن تر از نور ؛

چشم می بندی و به غلظت مسموم تاريک می رسم ؛

آنگاه شفافيت سنگين نگاهت را

به صدا می آميزم

تا بشنوی

چشمهايت را دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:2  توسط نیلوفر  | 

                        

                               

تو همان ساحل امني كه شدي امين اين دل

     تو همان سوداي سردي كه شدي آتش اين دل

   تو همان قاب شكسته روي كتف چپ ديوار

    تو همان آينه هستي كه شدي صورت اين دل

 تو همان اميد سبزي كه زدي جوانه در دل

                                            به اميد سبز آن روز كه شوي صاحب اين دل             

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:58  توسط نیلوفر  | 

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من و باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری

 می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

می خوام برات از آسمون یاسای خوش بو بچینم

می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گلها ببینم

می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی

            امشب می خوام  برای تو یه فال حافظ بگیرم

اگه که خوب در نیومد به احترامت بمیرم

امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم

امشب می خوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم

اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم

 

 

می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری

یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمی شه

فکر نکنی اگه بری زندگی کم رنگ نمی شه

اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن

 آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

راستی دلت می یاد بری  بدون من بری سفر

بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر

اصلا بگو که دوست داری این جور دوست داشته باشم

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم 

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو یادم می یاد وقتی که بارون می زنه

ای کاش منم  تو اسمون یه مرغ دریایی بودم

شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم

ای کاش بدونی چشاتو به صد تا دنیا نمی دم

یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم

به آرزوهام می رسم اگه که تو پیشم باشی

اونوقت خوشبخت می شم مثل فرشته ها تو نقاشی

تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی مرگ گلای مریمه

نگام کن و برام بگو بگو که میری یا که می مونی

بگو دوسم داری یا نه مرگ گلای شمعدونی

نامه داره تموم می شه مثل تموم نامه ها 

اما تو مثل اسمون عاشقی و بی تاب...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:19  توسط نیلوفر  | 

چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
                              و بذر غم را به رگهايم پاشيد                             
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها زجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:6  توسط نیلوفر  |